یک شنبه صبح منتظر 1 1 بودیم ک بیاد خونه مون، بیدارشدم و برا خودم مشغول مرتب کردن بودم ک آبجی رفت تا ی مسیری دنبال دوستش ، وقتی رسیدن خونه، مشغول کارام طبقه بالا بودم ، تموم ک شد رفتم دیدنش، احوالپرسی، بعدم تدارک ناهار و مخلفاتش، مامان رفت خرید، قرمه سبزی گذاشته بود منم سالاد و دوغ آماده کردم و برنج را دم کردم و میوه شستم رفتم پیش بچه ها، ناهار خوردیم و نمازمو خوندم ، آبجی میخواست بره تهران زنگ زدم آژانس بیاد بدرقه ش کردیم اومدم داخل دیدم گوشیش را جاگذاشته آبجی کوچیکه رفت داخل کوچه، ک دید آژانس برگشت، آبجی ظرفا رو شست منم برا خودم ی بشقاب تخمه برداشتم و رفتم طبقه بالا، مامان اومد گفت دیگه نخور میخوام بخوابم،منم مشغول جدول حل کردن شدم، و ۴۵ دقیقه خوابیدم ، آبجی بیدارم کرد گفتم نمیام شما برید،۱۰ دقیقه بعد مامان بیدار کرد حاضرشدم ، مامان رفت عیادت دوستش ، منم رفتم آرایشگاه، همکار جدید آرایشگر اسمم را اشتباه میگفت چیزی نگفتم، بی اِف دوست آبجی زنگ زده بود بهش ک میخوام ببینمت، بچگی از سربازی برگشته بود خخخ ، دوست آبجی هم ک بلد نبود آدرس بده تا ی جایی اشتباه رفته بود ، آبجی گفت بمون بیام سراغت، پسره بعد ی ربع با ماشینش اومد، و رفتن؛
منم میخواستم رب انار بخرم با آبجی رفتیم، ماه خیلی خوشگل شده بود، بعد خریدمون رفتیم مزار شهدای گمنام ، آبجی ب دوستش زنگ زد ک زود بیا یخ زدیم، بعد ۵ دقیقه رسیدن، و موقع برگشت ب خونه ادامه خریدها
رسیدیم خونه از سرما فقط ب بخاری نزدیک شدیم و در این حال بستنی هم دستمون، مامان فقط حرص میخورد،
نماز خوندم و شام خوردیم ظرفا را شستم و ادامه قرآنم رو خوندم ، رفتم اتاق دراز کشیدم بعدش با دوست آبجی صحبت کردم و نصیحت کردم ک به پسره زیاد اعتماد نکنه، گفت برام دعاکن،
دختر آروم و شوخی بود ولی کم غذا ، ک حرص مامانم دراومده بود میگفت چی میخوری تو، گفت زیاد خوردم ک،
براش جدا میوه پوست گرفتم و گفتم بخور حتی بزور ،
ما بیایم شمال باهات تعادف نداریم، گفت کی میاین؟ گفتم خیالت راحت میایم ، آخرشبم گفتم برن طبقه بالا ک راحت باشن، و من باز بیدار
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 21:59