خرید بک لینک
صبح ساعت۵ خوابیدم و ۹:۳۰ بیدارشدم قرار بود با جناب همسر برم بیرون یک ساعتی، ولی پیام دادم ک دیرتر بیا، وقتی هم زنگ زد ک کی بیام کلا کنسل کردم، و داداش اومد و منم صورتمو شستم و مسواک زدم و وضو گرفتم ی لیوان آبجوش خوردم با سه تا لقمه ، ب مامان گفتم بیزحمت سفره رو جمع کن، و خوابیدم حالم خوب نبود برا ناهار هم مامان ب اجبار بیدارم کرد، دیدم داداش خوابه ولی مامان میگه بیدارشید ناهار بخوریم ، ساعتو نگاه کردم۲:۴۵ بود سفره گذاشتم با مامان مشغول شدیم بعد داداش اومد ، ظرفا را شستم و نمازمو خوندم حاضرشدم با مامان برم خرید، هوا ناجوانمردانه سرد بود ، خریدمون را انجام دادیم ب مامان گفتم بریم مطب تا با دکتر صحبت کنم، ب منشیش گفتم نوبتم را کنسل زدی چی کنم، برا سه شنبه نوبت داد گفتم نمیتونم ک ، بهم گفت چندلحظه صبرکن بیمارمون نیومد برو، از شانسم پسره گفت نزدیک مطبم ، خداحافظی کردم ک دستیار دکتر گفت کارتو دکتر انجام میده، رفتم داخل ، و حاضرشدم ولی فَکم دراومد از درد ، سردردم بدتر شد، دکتر میگفت چیزی نیس ک ، درد نداره،

قالب گیریم تموم شد و با مامان ی مسیری پیاده اومدیم، ماشین سوار شدیم و رفتیم فرهنگسرا تا آبجی کلاسش تموم بشه و برگردیم خونه، مامان خریدای دیگه داشت ، رسیدیم سرکوچه ک من زودتر اومدم خونه ، گوشیمم وسط کوچه زنگ خورد تا جواب بدم حواسم نشد دستکشم افتاده، داخل حیاط متوجه شدم ک نیس، مامان هم رسید و دستکشم دستش بود ک گذاشتم داخل ماشین لباسشویی، خونه رو جمع و جور کردم و ماشین روشن کردم چای گذاشتم و شام خوردیم و ظرفا را شستم و نماز خوندم با دعاهامو، بعدشم نت گردی و باز کردن خریدها ، و نشون دادن ب داداش

خوابمه ولی نمیشه خوابید،

تا الان اتاق تاریک بود رفتم بالاسر آبجی ک خوابه میگم ببخشید و لامپ روشن میکنم، قبلش هم کلی کلیپ دیدم با صدای نسبتا بلند،

کلا با هندزفری میونهای ندارم

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

صفحه بندی