همسایه - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 11:02
خدا هیشکی رو با همسایه بد روبرو نکنه، اعصابمو بهم ریخته، واقعا از ی خانم سن بالا بعیده این حرکات، فک میکنه بچه اس ک پاهاشو میکوبه زمین و راه میره، رو پله میدُوه، در رو با چه شدتی می بنده،بعد موقع تمیز کردن پله ها میاد به من میگه نمیدونم با قوانین آپارتمان آشناییت دارید یا نه؟!همه چی به فرهنگ خانواده...
درد دل و گلایه۹۸ - تاریخ: 1400/9/14 ساعت: 3:01
رسمه ک خانواده عروس و داماد فامیلاشون رو دعوت کنند بیان ، برا لیست نوشتن و امضا .و در نهایت دیدن جهاز. ب من ک میرسن میگن رسم نداریم و از این حرفا، ولی برا بقیه رسم و رسوم انجام میشه.بابا و مامانم تدارک دیدن برا مهمونا، هدیه گرفتن و وسایل پذیرایی حاضر
نذری - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
هرسال روز هفتم و هشتم محرم مامان آش میپزید و میومدن برا ایستگاه صلواتی میبردن. امسال ولی یجورایی نشد. روزای قبل درگیر خرید وسایل نذری سوم امام حسین( روز شهادت امام سجاد) بودیم انگار قحطی اومده باشه چندتا فروشگاه و عمده فروشی رفتم تا تونستم وسایل رو ب
دلم پره - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
موقعی ک دنبال خونه بودیم انقد تکرار کردن ک راه دور خونه نگیرید فلان جا نباشه و ..... خلاصه خونه پیدا شد و مشاور املاک و مالک قبلی با تاخیر خونه رو تحویل دادن، برا تمیزکاری خونه گفتم من انجام نمیدم .خودشون تمیز کردن. جهازمو هر سری میبردیم و چینش با کم
تلگرام طلایی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
آپدیت کردم مثلا ولی دیگه نمیشه وارد شد، این چ جور آپدیتی بود آخه
عمه جون - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
عمه ناز و مهربونم آسمونی شد، عمه ای ک بعد مامان بزرگ، چشم و چراغ خونه هامون بود رفت، عمه ای که هر وقت میرفتی خونه ش بهترینا رو فراهم میکرد، عمه ای ک وقتی میگفت غذا گذاشتم واقعا آماده بود. عمه مهربونم روحت شاد
خدایا - تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 16:59
خــ❤️ـــدایا… مستجاب کن دعاىکسی که تو راصدا ميزند…حامی آن دلی باش که تنه&#157
تولد - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
نهم آذر تولد مادرهمسرم بود، ولی بخاطر ناهماهنگی همسرم ۸ آذر ساعت۶گرفتیم،البته سوپرایز شدن، کادو از قبل گرفته بودم، صبح چهارشنبه رفتم بیرون با آبجی و مامانم ، کارامو انجام دادم و رفتم کیک سفارش دادم، بعدش تماس گرفتم ک میام دیدنتون. ب جناب همسر هم قضیه کیک و تولد را نگفتم، رسیدم خونه یادم افتاد ک با ب...
دوشنبه۱۳ آذر۹۶ - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
صبح ساعت۵ خوابیدم و ۹:۳۰ بیدارشدم قرار بود با جناب همسر برم بیرون یک ساعتی، ولی پیام دادم ک دیرتر بیا، وقتی هم زنگ زد ک کی بیام کلا کنسل کردم، و داداش اومد و منم صورتمو شستم و مسواک زدم و وضو گرفتم ی لیوان آبجوش خوردم با سه تا لقمه ، ب مامان گفتم بیزحمت سفره رو جمع کن، و خوابیدم حالم خوب نبود برا نا...
دوست آبجی - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
یک شنبه صبح منتظر دوست آبجی بودیم ک بیاد خونه مون، بیدارشدم و برا خودم مشغول مرتب کردن بودم ک آبجی رفت تا ی مسیری دنبال دوستش ، وقتی رسیدن خونه، مشغول کارام طبقه بالا بودم ، تموم ک شد رفتم دیدنش، احوالپرسی، بعدم تدارک ناهار و مخلفاتش، مامان رفت خرید، قرمه سبزی گذاشته بود منم سالاد و دوغ آماده کردم و...
سوپرایز - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
سه شنبه صبح اصلا خواب نبودم تا بیدار بشم نمازمو خوندم و ی نارنگی با کیک برداشتم رفتم طبقه دوم، مشغول فیلم دیدن شدم، آبجی رفت دانشگاه ، داداش هم شیفت داشت رفت ، مامان گفت بیا صبحونه بخور ، بخاطر شیرینی کیک بیحال شدم ، و فیلم را ترجیح دادم، صدای تلفن اومد غصه ام گرفت ، مامان جواب داد، بعدش با دادش تلف...
زلزله - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
دوست داداش تماس گرفتک زلزله اومدمتوجه شدین؟ گفتیم نه، بعدش گروه ها شلوغ شد ، جناب همسر هم پیام داد ک متوجه شدی؟ گفتم نه، دوستای تهرانی و کرجیم از خونه هاشون بیرون رفتن، ی لحظه ک رفتم سمت آشپزخانه ک وسیله بردارم حس کردم پله ها تکون خورد، ولی اشتباه بود، داداش رفت طبقه بالا ببینه چه خبره، ی کم استرس گ...
باشگاه - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
یکشنبه گذشته داداش ک شیفتش تموم شد اومد خونه، برا شب برنامه باشگاه داشتن، شام خوردن و لباساشون را برداشتن و رفتن با دوستاشون برن، منم کارامو انجام دادم، با بابابزرگ حرف میزدیم و داروهاش رو خورد خوابید، فیلم دیدیم و لباسا را مرتب کردم و منتظر بودیم ک داداشا بیان، ساعت از۱۲ گذشت و خبری نشد حدود ساعت۱۲...
شانس - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
شانس !!!! موردی ک باهام میونه خوبی نداره!!!از مجازی متنفر شدم، خدایا بنده خوبی برات نیستم هم خودت میدونی هم خودم!!! ی گروه تلگرام چی داره ک بخاطرش این بحثا پیش بیاد، همه میدونن شوخی چیه و جدی چی، گیر الکی دادن مزخرفه! طرف بحثش با یکی دیگه اس ولی ترکشش ب من اصابت میکنه، هی روزگار، خوبیای بقیه بیشتر ب...
یلدایی - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 21:59
شب یلدا همه فامیل خونه عموجان دعوت شدیم، صبح ک بیدار شدم کاری خاصی نداشتم فقط خونه رو تمیز کردم و بعدش لبو گذاشتم ک شب ببریم، آبجی هم پفیلا درست کرد، زن عمو ب گوشی مامان زنگ زد ک برا شب دامادتون هم دعوته، مامان گفت لبو میبره، زن عمو گفت نتونستم لبو پیدا کنم، داداش بازم رفت لبو گرفت ولی دیگه نشد خونه...
.... - تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 5:16
نمیدونم حکمت خدا چیه ک همه چی پیچیده اس، خدایا خواهش میکنم کمکش کن و هواشو داشته باش، خیروصلاحش را بهش نشون بده، طاقت اینکه اعصابش بهم بریزه را ندارم، تازه اولِ راهه ، هیچی را ب اجبار ازت نمیخوایم ،ولی نذار حقش ضایع بشه، خودت ک شاهد بودی شرایطشو ، اگه چاره بود ادامه میداد، ولی نتونست، حقش ضایع شد، و...
// - تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 5:16
خدایا واقعا موندم ک چرا اینجوری داره میشه، خودت ک دیدی چقد حرص خورد،ولی وقتی شنید اسم دوستش جزء انتخابیاس، بهش تبریک گفت، چقد خوشحال شدیم ولی انگاری این قصه سر دراز دارد، خدایا ما ک خودمون رو سپردیم ب سرنوشت، ولی خواهشا نذار ناحق بشه،
رفتار - تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 5:16
خدایا نمیدونم بنده خوبی بودم برات یا نه، منو ببخش برا این مدتی ک ناشکری کردم ،بد گفتم، غیبت کردن، عصبی شدم و...... میخوام کمکم کنی، من حوصله اینو ندارم ک ببینم گذشته چی بود و چی شد، ولی تو این مدت ،آدما را خوب شناختم، امشبم گفتم ک خوب رفتار میکنم ک بقیه نخوان برام جبران کنند ، ولی بازم موندم چرا برخ...
بابابزرگ - تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 5:16
دیروز ظهری بابا ب داداش زنگ زد ک بابابزرگ حالش بد شده،منم مشغول تمیز کردن خونه بودم، پرسیدم چی شده ک داداش گفت بابابزرگ سکته کرده، مامان خونه نبود،ب آبجی گفتم مامان اومد چیزی نگو تا ببینیم چی میشه، مامان حدود ساعت۱:۱۵ اومد خونه، ناهار آوردیم ،گفتیم
استخدامی - تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 5:16
این همه استخدامی میاد ومیره، فقط شدم خواننده شرایط و اطلاع رسانی به بقیه، دایی هرچی گفت ک استخدامیا رو شرکت کن گفتم یا رشته ام را نمیخوان یا خانم نمیخوان، کلا پشیمون شدم از استخدامیا، کتابامم با اینکه دوستشون دارم گذاشتم کنار ،ک مامان بده بیرون ،افراد دیگه استفاده کنند، بقیه کتابامم ک همکلاسیام لطف ...