جهازمو هر سری میبردیم و چینش با کمک آبجیا و دخترعمه ها انجام شد. مادرهمسر به جای اینکه بیاد تبریک بگه زنگ زده بهم میگه رفتم کرج از کجای تهران برم لباس بخرم!!!
بعد اینکه کامل شد زنگ زدم بهش ک بیا ببین، اومده جلو در میگه ببخشید دست خالی اومدم! خب من چی جواب بدم بهت!
بعد عروسی میدونست تنهام و میترسم ولی بهم گفت باید عادت کنی، خودش اگه تنها باشه نمیتونه بمونه.
بعد به من میگه.
کلا زنگ نمیزنه ک ببین در چ حالم، منم میخوام مث خودش بشم. حالا وقتایی ک خونه نیستم زنگ میزنه ک بعدش مجدد تماس میگیرم میگه تنهایی نمیترسی! خب این یعنی چی؟
هوا سرد شده میگه لباس بیشتر بپوشید سرما نخورید یاد حرفش نیس ک قول خرید بخاری داده.
مادر من باید نگران من باشه ک سرما نخورم و بگه بیاین از خونه بخاری ببرید. اگه دختر داشت عمرا میذاشت دخترش سختی بکشه.فقط ب فکر منافع خودشه
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی