یک ربع بعد این حرفم آبجی زنگ زد ک میخوایم آش بپزیم گفتم وسایلش آماده نیس ک. گفت مامان داره آماده میکنه تو هم بیا کمک . حاضرشدم و ب جناب همسر گفتم ک منو ببره خونه مامانم اینا، قبلش رفتم وسایلی ک لازم بود را خریدم. داداش غافلگیر شده بود مث من.
شروع کردیم ب کار و آش برا ساعت ۵ آماده شد. ساعت ۶ بردن برا ایستگاه. مامان میگفت خود امام حسین و آقا ابوالفضل کمک کردن وگرنه من ک تصمیم نداشتم امسال بپزم و وسایلم حاضر نبود.خدایا شکرت.
روز تاسوعا صبح رفتیم مسجد و دسته عزاداری .ناهار هم مهمان آقا اباعبدالله بودیم.بعد ناهار با مامان و عمه اومدیم خونه ک حلوا درست کنیم برا مراسم عصر مسجد. خانم دوستمون هم اومد و حلوا هم حاضر شد و داخل دیس زدیم و تزیین شد و داداش با ماشین برد مسجد.
روز عاشورا هم بازم مراسم بود با دوستا رفتیم و نذر داشتم خرما و گلاب .
جمعه عصر هم از ییلاق برگشتیم ک کلی ترافیک بود جاده، اتوبان هم ک از ورودی مشخص بود چه خبره، از جاده قدیم رفتیم ب سمت خونه ک کم از اتوبان نداشت رسیدیم نماز خوندیم و شروع ب کار عمه و شوهرعمه مشغول پاک کردن برنج و عدس و کشمش شدن، آبجی پیاز پوست گرفت و شست منو همسر هم خورد کردیم و شام خوردیم و بعد شام با بابا برنج و عدس شستیم. عمه اینا رفتن. مامان پیاز سرخ میکرد بابا گوشتا رو چرخ کرد، مایه گوشت رو آماده کردیم از کمر درد رو پا نمیتونستم بمونم. تا بخوابم ساعت ۲:۳۰شد.
صبح هم صبحونه خوردیم دوست مامان اومد و شروع کردن ب پخت. ی دوست دیگه مونم اومد. در حال شستن و رفت و آمد بودم . ساعت ۱:۳۰ غذا آماده شد و بسته بندی رو شروع کردن. توزیع غذا هم انجام شد .
خداروشکر.
یا امام حسین توفیق عزاداری و خدمت به مردم را از من و خانواده ام نگیر ،
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی