صبح ک بیدار شدم کاری خاصی نداشتم فقط خونه رو تمیز کردم و بعدش لبو گذاشتم ک شب ببریم، آبجی هم پفیلا درست کرد، زن عمو ب گوشی مامان زنگ زد ک برا شب دامادتون هم دعوته، مامان گفت لبو میبره، زن عمو گفت نتونستم لبو پیدا کنم، داداش بازم رفت لبو گرفت ولی دیگه نشد خونه آماده کنیم و بردیم خونه عمو، حلوام آماده نشد ک ببرم،
بعد نماز راه افتادیم، داداش با ی دست رانندگی میکرد ، خیابونام شلوووغ ، استرس داشتیم ک نتونه کنترل کنه، نزدیک خونه عمو تخمه هم گرفتیم، بارون میومد ،
کوچشون شلوغ بود بلاخره جا پارک پیدا کردیم و رفتیم داخل خونه، اولین سری مهمونا بودیم، بعدش عمه ها اومدن و بچه ها،
نوه ها ک اومدن شدن اسباب بازی مون .خخ
تا بقیه مهمونام بیان مشغول حرف زدن شدیم و بعدش برا شام کمک کردیم ، موقع شام نوه عمو ب غذا اشاره میکرد نشوندم کنار خودم و براش بشقاب گذاشتم، با اشاره بهم میگفت چی میخواد، برا خودش مشغول بود مامانشم اومد کنار دستش نشست، بچه رو اذیت میکردم دستشو زدم ب غذاش بعد ب صورتش، قیافه اش بامزه شد و خودش خوشش اومد، ب سالاد اشاره کرد دخترعمو گفت خیار میخواد بهش دادم دیدم قیافه اش مچاله شد، دخترعمو گفت نمک زده بودی؟ گفتم آره ، گفت بیچاره بچه ام! خخخ
بعدشم ی نصف لیوان بهش دوغ دادم و رفت، با عروس عمه ی سری ظرف شستیم و ادامه اش شد برا دخترعمه و دخترعمو، با عروس عمه مشغول حاضر کردن خوراکیا شدیم، نوه عمو و عمه، دوتایی مشغول بازی بودن به نوه عمه چیپس دادم ی ورق ، نصفشو خورد دید نوه عمو نگاه میکنه نصف دیگه رو داد بهش، ب دخترعمو گفتم ، ی ای وایی گفت هول خوردم، ب خاله اش گفتم چیپس رو دربیار،
براشون پفیلا ریختم ولی ب ظرف خودشون قانع نبودن کلا میخواستن!!
تا ساعت۱۲ خونه عمو بودیم و بعدش خداحافظی کردیم و رفتیم خونه،
صبح بیدارشدیم و صبحونه خوردیم ،
حاضرشدیم بریم خونه عمه، هوا عالی بود، رسیدیم رفتم سراغ نوه عمه، تپلی دوست داشتنی، بغلش کردم و باهاش حرف میزدم فقط نگاهم میکرد، بقیه حاضرشدن و عمو هم اومد وسایل را گذاشتن داخل ماشینا، تو حیاط بچه ها عکس گرفتن و راه افتادیم،
رسیدیم امامزاده، موقع نماز جماعت بود ، خودمون نماز خوندیم و بعدش رفتیم زیارت، هوای داخل امامزاده فوی العاده گرم بود، بعد زیارت داخل حیاط منتظرمون بودن، بچه ها ی گربه رو اذیت میکردن،
قرار شد بریم ی قسمت دیگه بشینیم ، ۹ تا ماشینا آماده حرکت شدن، قسمت پایین امامزاده سرپیچ دیدم شلوغ شده و عمو و دخترعمو واستادن، دخترعمو زد تو صورتش، ب جناب همسر گفتم واستا ببینم چی شده، هرچی ب دخترعمو زنگ زدم جواب نداد، جای پارک هم نبود ک بمونه پیاده بشم، یذره رفتیم جلوتر دیدم بقیه ماشینا واستادن و داداشا با دوستاشون حرف میزنن رفتم سمت بابا گفتم چی شده ک عمو واستاده بود؟ عمه ها هول کردن، از اونجایی ک عما با ماشین ما بود و استرش براش خوب نبود، منم فقط توضیح میخواستم. ک جناب همسر بهم گفت جلو عمه ک نباید سوال پیچ کنی!!!
بابا و داناد عمه رفتن ک ببینن چ خبر شده،
فقط اون لحظه متوجه شدم ک میگفتن زنگ بزنید اورژانس بیاد، یک ربعی منتظر بودیم دخترعمو زنگ زد ک چی شده،! بقیه آقایون هم رفتن،
اورژانس اومد و بچه را بردن بیمارستان، بابا هم گفت ک بقیه ماشینا حرکت کنند بعدش میان،
دختر بچه سر پیچ خم میشه بند کفش ببنده ک دخترعمو ک میرفته سمت ماشینشون متوجا میشه ولی تا عکس العمل نشون بده عمو باهاش برخورد میکنه ولی خداروشکر هیچیش ننیشه فقط دایی بچه جوسازی میکنه ک فلان شده، اونم استرسش بخاطر امانت آوردن بچه بوده، منتظر میشن کاورژانس جواب بده و پلیس بیاد برا کروکی،
بعضیا فقط ادعای فرهنگشون میشه و دلشون از جای دیگه پر هست بی احترامیشون ب بقیه نفوذ میکنه،
ولی خوشماومد ک بعدش اومد معذرت خواهی.
داخل ی آلاچیق زیرانداز گذاشتیم و وسایل را آوردن و آقایون سرگرم کار خودشون شدن ، تدارکات ناهار مهیا شد، کمک کردیم سفره گذاشتیم، حدود ساعت ۳:۴۵ بابا اینا اومدن و مجدد سفره گذاشته شد،
بعدش چای و میوه،
و هوا ک سرد شد وسایل جمع شد و رفتیم سمت یادمان شهدا، دیگه باد نمیذاشت بمونیم، برا شام هم برنامه چیدیم خونه عمه کوچیکه، رسیدیم خونه همه مث لشکر شکست خورده، نماز خوندیم و تدارک شام شدیم، ساعت ۹ سفره شام گذاشته شد و تا ۱۱کلا جمع و جور کردیم و با بقیه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه،
لباسای داداش را مرتب کردم و براش خوراکی گذاشتم، و ی سری هم برا بابا گذاشتم و خوابیدم، خسته شده بودم.
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی