یکشنبه گذشته داداش ک شیفتش تموم شد اومد خونه، برا شب برنامه 1 داشتن، شام خوردن و لباساشون را برداشتن و رفتن با دوستاشون برن، منم کارامو انجام دادم، با بابابزرگ حرف میزدیم و داروهاش رو خورد خوابید، فیلم دیدیم و لباسا را مرتب کردم و منتظر بودیم ک داداشا بیان، ساعت از۱۲ گذشت و خبری نشد حدود ساعت۱۲:۳۰ اومدن ، داداش ماشین رو پارک کرد و اومدن داخل خونه، یهو خشکم زد ک چرا قیافه داداش اینجوری شده، داداش کوچیکه گفت داخل باشگاه خورده زمین، گفتم چرا نرفتید دکتر ؟ گفت هیچی نشده .گفتم الان گرمی اینو میگی ، گفتم پاشو بریم دکتر عکس بگیره قبول نکرد گفت الان خسته ام، براشون میوه آوردم ، مامان فقط حرص میخورد، کمک کردم داداش لباسشو عوض کنه ،
صبح داداش رو راهی کردم ک بره دکتر، دوستش اومد باهم رفتن،
تلفنی باهاش در تماس بودم گفت عکس گرفتم ، عصرش رفت ب دکتر نشون داد ک گفت شکستگی ،
ی دکتر بیخود گفته بود باید بری اتاق عمل، زنگ زدم ب داداش گفتم از مطبش بیا بیرون، برات هماهنگ کردم ی مطب دیگه، براش جا انداخت و گچ گرفت و تا دو هفته باید داخل گچ باشه، دردش زیاد بود اومد خونه، بهش مُسکن دادم، فقط خدا بهمون رحم کرد ک برا کمرش اتفاقی نیوفتاد وگرنه بیچاره میشدیم،
از بس دوستا و فامیلا زنگ زدن من ب جای داداش هنگ کردم،
خدا به همه سلامتی بده ان شاءالله.
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 21:59