بعدش گروه ها شلوغ شد ،
جناب همسر هم پیام داد ک متوجه شدی؟ گفتم نه،
دوستای تهرانی و کرجیم از خونه هاشون بیرون رفتن،
ی لحظه ک رفتم سمت آشپزخانه ک وسیله بردارم حس کردم پله ها تکون خورد، ولی اشتباه بود، داداش رفت طبقه بالا ببینه چه خبره، ی کم استرس گرفتم،
ب مامان میگفتم وسایل ضروری بردار،
با آبجی رفتیم طبقه بالا لباس و جعبه کمکهای اولیه و مدارک را برداشتیم، آبجی میوه هم برداشت، مامان بطری آب گذاشت کنار در، داداش گفت پتو هم بردارید، همه رو گذاشتیم کنار در،
ب داداش مُسکن دادم ک بخوره و بخوابه
فعلا بیدارم و تی وی روشنه،
خدا رحم کنه فقط،
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی