خرید بک لینک
دوست داداش تماس گرفتک 1 اومدمتوجه شدین؟ گفتیم نه،

بعدش گروه ها شلوغ شد ،

جناب همسر هم پیام داد ک متوجه شدی؟ گفتم نه،

دوستای تهرانی و کرجیم از خونه هاشون بیرون رفتن،

ی لحظه ک رفتم سمت آشپزخانه ک وسیله بردارم حس کردم پله ها تکون خورد، ولی اشتباه بود، داداش رفت طبقه بالا ببینه چه خبره، ی کم استرس گرفتم،

ب مامان میگفتم وسایل ضروری بردار،

با آبجی رفتیم طبقه بالا لباس و جعبه کمکهای اولیه و مدارک را برداشتیم، آبجی میوه هم برداشت، مامان بطری آب گذاشت کنار در، داداش گفت پتو هم بردارید، همه رو گذاشتیم کنار در،

ب داداش مُسکن دادم ک بخوره و بخوابه

فعلا بیدارم و تی وی روشنه،

خدا رحم کنه فقط،

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

صفحه بندی