سه شنبه صبح اصلا خواب نبودم تا بیدار بشم نمازمو خوندم و ی نارنگی با کیک برداشتم رفتم طبقه دوم، مشغول فیلم دیدن شدم، آبجی رفت دانشگاه ، داداش هم شیفت داشت رفت ، مامان گفت بیا صبحونه بخور ، بخاطر شیرینی کیک بیحال شدم ، و فیلم را ترجیح دادم، صدای تلفن اومد غصه ام گرفت ، مامان جواب داد، بعدش با دادش تلفنی صحبت کردم ک کی میاد، با بابا هم صحبت کردم جلسه داشت، ساعت۱۱ خوابیدم ساعت۱۱:۴۰ بیدار شدم، و خونه رو مرتب کردم ، لباسا را از ماشین درآوردم و ی سری اتو زدم ، بابا و داداش اومدن ناهار خوردیم دوش گرفتم و نماز خوندم و حاضرشدم برم خونه عمه، تقریبا یک ساعتی زمان برد تا برسم خونه عمه، همیشه ساعت ۲:۳۰ تاکسی بد پیدا میشه، رسیدم خونه عمه، نوه عمه ها میخواستن برن مهد عکس بگیرن، تو کوچه برام شیرین زبونی کردن شکلات دادم و رفتن، داخل خونه شدم و بعد احوالپرسی با بقیه شروع کردم ب کمک، عروس عمه و بچه هاش اومدن، ساعت۵:۱۵ هم رفتم مدرسه نوه عمه ک بیارمش خونه، قدم زنان برگشتیم، رسیدم خونه نماز خوندم و دعامو خوندم، ب دخترعمه کمک کردم ، دخترعمو با بچه هاش اومد خونه تقریبا شلوغ بود پسرعمه هم اومد ، همه مشغول کار بودن ک یهو صدای عروس عمه اومد ک زلزززززززله، یخ کردم وقتی شنیدم، ی لحظه فقط گفتم بچه داخل اتاق هست برید سراغش، پسرعمه میگفت چیزی نشده تموم شد، تلگرام روشن کردم و رفتم سراغ خبرها، ب بابا زنگ زدم ک ببینم کجا هستن، ک همون لحظه رسیدن، آبجی زنگ زد ک ببینه زلزله واقعیت داشته یانه! نگران شده بود،
ساعت۸:۳۰ عمه و دخترعمه رسیدن ، چراغا را خاموش کرده بودیم و خونه در سکوت بود، وقتی عمه کلید انداخت ک بیاد داخل ، با صدای دست و صلوات مواجه شد، و خونه روشن شد، مراسم روبوسی شروع شد، چای خوردن و شام آوردیم بعدش میوه و کیک، ساعت۱۱:۱۵ خداحافظی کردیم، رفتیم خونه عمه کوچیکه ک وسایلمون را برداریم.
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 21:59