دیروز ظهری بابا ب داداش زنگ زد ک بابابزرگ حالش بد شده،منم مشغول تمیز کردن خونه بودم، پرسیدم چی شده ک داداش گفت بابابزرگ سکته کرده، مامان خونه نبود،ب آبجی گفتم مامان اومد چیزی نگو تا ببینیم چی میشه، مامان حدود ساعت۱:۱۵ اومد خونه، ناهار آوردیم ،گفتیم برا بابا هم بذار داره میاد، تعجب کرد وقتی گفتیم بابابزرگ هم همراهشه، بعد ناهار سریع ظرفا را شستم و با آبجی حرف میزدیم ک مامان میپرسید چی شده ؟ بهم بگید ،و هزارتا سوال دیگه... مام فقط خودمون را کنترل کردیم ک بهش نگیم، ساعت۳:۳۰ بابا اینا اومدن،و بابابزرگ ب نسبت بهتر بود، قرار شد ببریمش تهران، ک بهونه کرد ک من نمیام ،حالم خوبه، حاضرشدیم با داداش بردیم بیمارستان،دکترمعاینه کرد و بهش گفتیم فشارش چند بود و علائم چی داشت،گفت شانس آوردید سکته مغزی را رد کرده، من کلا هنگ،
بستری شد و اکسیژن وصل کرد و ادامه کارا،منم رفتم آزمایشگاه ،ک نمونه خون را تحویل بدم، و داداش کارای پذیرش انجام داد،
بلاخره فشارش۱۵ شد وترخیص کردن ،
اومدیم خونه،
صبح باز بابابزرگ گفت حالم بده،فشارشو گرفتم، و قرص دادم، ولی باز بیقراری میکرد، دایی اومد ک ببره تهران، منم با چندجا تماس گرفتم و آزمایشا را براشون تلگرام کردم، ولی نتونستم دکتر قلب نوبت بگیرم،
خدا هیشکی را مریض نکنه، خیلی سخته،
برچسب: بابابزرگ,
نویسنده: آدرین اسدی
تاريخ: يکشنبه
21 آبان
1396 ساعت: 5:16