برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
عمه ناز و مهربونم آسمونی شد،
عمه ای ک بعد مامان بزرگ، چشم و چراغ خونه هامون بود رفت، عمه ای که هر وقت میرفتی خونه ش بهترینا رو فراهم میکرد، عمه ای ک وقتی میگفت غذا گذاشتم واقعا آماده بود.
عمه مهربونم روحت شاد
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
صبح ساعت۵ خوابیدم و ۹:۳۰ بیدارشدم قرار بود با جناب همسر برم بیرون یک ساعتی، ولی پیام دادم ک دیرتر بیا، وقتی هم زنگ زد ک کی بیام کلا کنسل کردم، و داداش اومد و منم صورتمو شستم و مسواک زدم و وضو گرفتم ی لیوان آبجوش خوردم با سه تا لقمه ، ب مامان گفتم بیزحمت سفره رو جمع کن، و خوابیدم حالم خوب نبود برا ناهار هم مامان ب اجبار بیدارم کرد، دیدم داداش خوابه ولی مامان میگه بیدارشید ناهار بخوریم ، ساعتو نگاه کردم۲:۴۵ بود سفره گذاشتم با مامان مشغول شدیم بعد داداش اومد ، ظرفا را شستم و نمازمو خوندم حاضرشدم با مامان برم خرید، هوا ناجوانمردانه سرد بود ، خریدمون را انجام دادیم ب مامان گفتم بریم مطب تا با دکتر صحبت کنم، ب منشیش گفتم نوبتم را کنسل زدی چی کنم، برا سه شنبه نوبت داد گفتم نمیتونم ک ، بهم گفت چندلحظه صبرکن بیمارمون نیومد برو، از شانسم پسره گفت نزدیک مطبم ، خداحافظی کردم ک دستیار دکتر گفت کارتو دکتر انجام میده، رفتم داخل ، و حاضرشدم ولی فَکم دراومد از درد ، سردردم بدتر شد، دکتر میگفت چیزی نیس ک ، درد نداره،
قالب گیریم تموم شد و با مامان ی مسیری پیاده اومدیم، ماشین سوار شدیم و رفتیم فرهنگسرا تا آبجی کلاسش تموم بشه و برگردیم خونه، مامان خریدای دیگه داشت ، رسیدیم سرکوچه ک من زودتر اومدم خونه ، گوشیمم وسط کوچه زنگ خورد تا جواب بدم حواسم نشد دستکشم افتاده، داخل حیاط متوجه شدم ک نیس، مامان هم ر
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی
برچسب:
نویسنده: آدرین اسدی