خرید بک لینک
خدا هیشکی رو با همسایه بد روبرو نکنه، اعصابمو بهم ریخته، واقعا از ی خانم سن بالا بعیده این حرکات، فک میکنه بچه اس ک پاهاشو میکوبه زمین و راه میره، رو پله میدُوه، در رو با چه شدتی می بنده،بعد موقع تمیز کردن پله ها میاد به من میگه نمیدونم با قوانین آپارتمان آشناییت دارید یا نه؟!همه چی به فرهنگ خانواده برمیگرده، ک فک میکنم نداره، اومده به من میگه هرکی باید از طبقه خودش تا جلو طبقه بعدی رو تمیز کنه. منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 11:02

رسمه ک خانواده عروس و داماد فامیلاشون رو دعوت کنند بیان ، برا لیست نوشتن و امضا .و در نهایت دیدن جهاز. ب من ک میرسن میگن رسم نداریم و از این حرفا، ولی برا بقیه رسم و رسوم انجام میشه.بابا و مامانم تدارک دیدن برا مهمونا، هدیه گرفتن و وسایل پذیرایی حاضرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1400 ساعت: 3:01

هرسال روز هفتم و هشتم محرم مامان آش میپزید و میومدن برا ایستگاه صلواتی میبردن. امسال ولی یجورایی نشد. روزای قبل درگیر خرید وسایل نذری سوم امام حسین( روز شهادت امام سجاد) بودیم انگار قحطی اومده باشه چندتا فروشگاه و عمده فروشی رفتم تا تونستم وسایل رو بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:35

موقعی ک دنبال خونه بودیم انقد تکرار کردن ک راه دور خونه نگیرید فلان جا نباشه و ..... خلاصه خونه پیدا شد و مشاور املاک و مالک قبلی با تاخیر خونه رو تحویل دادن، برا تمیزکاری خونه گفتم من انجام نمیدم .خودشون تمیز کردن. جهازمو هر سری میبردیم و چینش با کمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:35

آپدیت کردم مثلا ولی دیگه نمیشه وارد شد، این چ جور آپدیتی بود آخه

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:35

عمه ناز و مهربونم آسمونی شد،

عمه ای ک بعد مامان بزرگ، چشم و چراغ خونه هامون بود رفت، عمه ای که هر وقت میرفتی خونه ش بهترینا رو فراهم میکرد، عمه ای ک وقتی میگفت غذا گذاشتم واقعا آماده بود.

عمه مهربونم روحت شاد

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:35

خــ❤️ـــدایا… مستجاب کن دعاىکسی که تو راصدا ميزند…حامی آن دلی باش که تنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 16:59

نهم آذر تولد مادرهمسرم بود، ولی بخاطر ناهماهنگی همسرم ۸ آذر ساعت۶گرفتیم،البته سوپرایز شدن، کادو از قبل گرفته بودم، صبح چهارشنبه رفتم بیرون با آبجی و مامانم ، کارامو انجام دادم و رفتم کیک سفارش دادم، بعدش تماس گرفتم ک میام دیدنتون. ب جناب همسر هم قضیه کیک و تولد را نگفتم، رسیدم خونه یادم افتاد ک با برادرشوهر گرام هماهنگ نکردم ، بهش زنگ زدم و گفتم ، قرارشد نیم ساعت بعد خبربده، تلگرام پیام گذاشت ک نمیشه شب بگیریم؟ گفتم ن چکن جایی دعوتم، بعدشم داداشت نیس، و میخوایم دورهم باشیم، اینم گفتم ک اگه نمیشه و سختته، باشه تولدهای بعدی، گفت سعی میکنم بیام. گفتم نمیشه مرخصی بگیری؟ بچگی موند تو رودربایستی. گفت ۶ خونه ام. منم ادامه کارامو انجام دادم. جناب همسر اومدن دنبالمون و رفتیم با آبجی کادو خریدیم و با همسر گل سفارش دادیم، تا آماده بشه زمان برد، استرس داشتم دیر برسیم. با چند دقیقه تاخیر رسیدیم، گل را ب مادرشوهرم دادم، کیک رو گذاشتم داخل آشپزخانه، مادرشوهرم کلی تشکر کرد ولی بنده خدا از قضیه بی خبر بود میگفت بهم ک برادرشوهرت مدارکش رو یادش رفته ک زود اومده، ما دوتا هم خودمون رو کنترل کردیم فقط، وسایل را گذاشتیم و چای بردم، و اجرای تولد .فقط شمع نگرفته بودم ، برادرشوهرم قبلش گفته بود شمع کمتر بگیر خخخ، منم میخواستم عددی بگیرم گفت نمیخواد. عکس گرفتن و شمعا رو فوت کردن، کیک را برش زد مادرشوهرم ، اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

صبح ساعت۵ خوابیدم و ۹:۳۰ بیدارشدم قرار بود با جناب همسر برم بیرون یک ساعتی، ولی پیام دادم ک دیرتر بیا، وقتی هم زنگ زد ک کی بیام کلا کنسل کردم، و داداش اومد و منم صورتمو شستم و مسواک زدم و وضو گرفتم ی لیوان آبجوش خوردم با سه تا لقمه ، ب مامان گفتم بیزحمت سفره رو جمع کن، و خوابیدم حالم خوب نبود برا ناهار هم مامان ب اجبار بیدارم کرد، دیدم داداش خوابه ولی مامان میگه بیدارشید ناهار بخوریم ، ساعتو نگاه کردم۲:۴۵ بود سفره گذاشتم با مامان مشغول شدیم بعد داداش اومد ، ظرفا را شستم و نمازمو خوندم حاضرشدم با مامان برم خرید، هوا ناجوانمردانه سرد بود ، خریدمون را انجام دادیم ب مامان گفتم بریم مطب تا با دکتر صحبت کنم، ب منشیش گفتم نوبتم را کنسل زدی چی کنم، برا سه شنبه نوبت داد گفتم نمیتونم ک ، بهم گفت چندلحظه صبرکن بیمارمون نیومد برو، از شانسم پسره گفت نزدیک مطبم ، خداحافظی کردم ک دستیار دکتر گفت کارتو دکتر انجام میده، رفتم داخل ، و حاضرشدم ولی فَکم دراومد از درد ، سردردم بدتر شد، دکتر میگفت چیزی نیس ک ، درد نداره، قالب گیریم تموم شد و با مامان ی مسیری پیاده اومدیم، ماشین سوار شدیم و رفتیم فرهنگسرا تا آبجی کلاسش تموم بشه و برگردیم خونه، مامان خریدای دیگه داشت ، رسیدیم سرکوچه ک من زودتر اومدم خونه ، گوشیمم وسط کوچه زنگ خورد تا جواب بدم حواسم نشد دستکشم افتاده، داخل حیاط متوجه شدم ک نیس، مامان هم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

یک شنبه صبح منتظر دوست آبجی بودیم ک بیاد خونه مون، بیدارشدم و برا خودم مشغول مرتب کردن بودم ک آبجی رفت تا ی مسیری دنبال دوستش ، وقتی رسیدن خونه، مشغول کارام طبقه بالا بودم ، تموم ک شد رفتم دیدنش، احوالپرسی، بعدم تدارک ناهار و مخلفاتش، مامان رفت خرید، قرمه سبزی گذاشته بود منم سالاد و دوغ آماده کردم و برنج را دم کردم و میوه شستم رفتم پیش بچه ها، ناهار خوردیم و نمازمو خوندم ، آبجی میخواست بره تهران زنگ زدم آژانس بیاد بدرقه ش کردیم اومدم داخل دیدم گوشیش را جاگذاشته آبجی کوچیکه رفت داخل کوچه، ک دید آژانس برگشت، آبجی ظرفا رو شست منم برا خودم ی بشقاب تخمه برداشتم و رفتم طبقه بالا، مامان اومد گفت دیگه نخور میخوام بخوابم،منم مشغول جدول حل کردن شدم، و ۴۵ دقیقه خوابیدم ، آبجی بیدارم کرد گفتم نمیام شما برید،۱۰ دقیقه بعد مامان بیدار کرد حاضرشدم ، مامان رفت عیادت دوستش ، منم رفتم آرایشگاه، همکار جدید آرایشگر اسمم را اشتباه میگفت چیزی نگفتم، بی اِف دوست آبجی زنگ زده بود بهش ک میخوام ببینمت، بچگی از سربازی برگشته بود خخخ ، دوست آبجی هم ک بلد نبود آدرس بده تا ی جایی اشتباه رفته بود ، آبجی گفت بمون بیام سراغت، پسره بعد ی ربع با ماشینش اومد، و رفتن؛ منم میخواستم رب انار بخرم با آبجی رفتیم، ماه خیلی خوشگل شده بود، بعد خریدمون رفتیم مزار شهدای گمنام ، آبجی ب دوستش زنگ زد ک زود بیا یخ زدیم، بعد ۵ دقیقه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

سه شنبه صبح اصلا خواب نبودم تا بیدار بشم نمازمو خوندم و ی نارنگی با کیک برداشتم رفتم طبقه دوم، مشغول فیلم دیدن شدم، آبجی رفت دانشگاه ، داداش هم شیفت داشت رفت ، مامان گفت بیا صبحونه بخور ، بخاطر شیرینی کیک بیحال شدم ، و فیلم را ترجیح دادم، صدای تلفن اومد غصه ام گرفت ، مامان جواب داد، بعدش با دادش تلفنی صحبت کردم ک کی میاد، با بابا هم صحبت کردم جلسه داشت، ساعت۱۱ خوابیدم ساعت۱۱:۴۰ بیدار شدم، و خونه رو مرتب کردم ، لباسا را از ماشین درآوردم و ی سری اتو زدم ، بابا و داداش اومدن ناهار خوردیم دوش گرفتم و نماز خوندم و حاضرشدم برم خونه عمه، تقریبا یک ساعتی زمان برد تا برسم خونه عمه، همیشه ساعت ۲:۳۰ تاکسی بد پیدا میشه، رسیدم خونه عمه، نوه عمه ها میخواستن برن مهد عکس بگیرن، تو کوچه برام شیرین زبونی کردن شکلات دادم و رفتن، داخل خونه شدم و بعد احوالپرسی با بقیه شروع کردم ب کمک، عروس عمه و بچه هاش اومدن، ساعت۵:۱۵ هم رفتم مدرسه نوه عمه ک بیارمش خونه، قدم زنان برگشتیم، رسیدم خونه نماز خوندم و دعامو خوندم، ب دخترعمه کمک کردم ، دخترعمو با بچه هاش اومد خونه تقریبا شلوغ بود پسرعمه هم اومد ، همه مشغول کار بودن ک یهو صدای عروس عمه اومد ک زلزززززززله، یخ کردم وقتی شنیدم، ی لحظه فقط گفتم بچه داخل اتاق هست برید سراغش، پسرعمه میگفت چیزی نشده تموم شد، تلگرام روشن کردم و رفتم سراغ خبرها، ب بابا زنگ زدم ک ببیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

دوست داداش تماس گرفتک زلزله اومدمتوجه شدین؟ گفتیم نه، بعدش گروه ها شلوغ شد ، جناب همسر هم پیام داد ک متوجه شدی؟ گفتم نه، دوستای تهرانی و کرجیم از خونه هاشون بیرون رفتن، ی لحظه ک رفتم سمت آشپزخانه ک وسیله بردارم حس کردم پله ها تکون خورد، ولی اشتباه بود، داداش رفت طبقه بالا ببینه چه خبره، ی کم استرس گرفتم، ب مامان میگفتم وسایل ضروری بردار، با آبجی رفتیم طبقه بالا لباس و جعبه کمکهای اولیه و مدارک را برداشتیم، آبجی میوه هم برداشت، مامان بطری آب گذاشت کنار در، داداش گفت پتو هم بردارید، همه رو گذاشتیم کنار در، ب داداش مُسکن دادم ک بخوره و بخوابه فعلا بیدارم و تی وی روشنه، خدا رحم کنه فقط، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

یکشنبه گذشته داداش ک شیفتش تموم شد اومد خونه، برا شب برنامه باشگاه داشتن، شام خوردن و لباساشون را برداشتن و رفتن با دوستاشون برن، منم کارامو انجام دادم، با بابابزرگ حرف میزدیم و داروهاش رو خورد خوابید، فیلم دیدیم و لباسا را مرتب کردم و منتظر بودیم ک داداشا بیان، ساعت از۱۲ گذشت و خبری نشد حدود ساعت۱۲:۳۰ اومدن ، داداش ماشین رو پارک کرد و اومدن داخل خونه، یهو خشکم زد ک چرا قیافه داداش اینجوری شده، داداش کوچیکه گفت داخل باشگاه خورده زمین، گفتم چرا نرفتید دکتر ؟ گفت هیچی نشده .گفتم الان گرمی اینو میگی ، گفتم پاشو بریم دکتر عکس بگیره قبول نکرد گفت الان خسته ام، براشون میوه آوردم ، مامان فقط حرص میخورد، کمک کردم داداش لباسشو عوض کنه ، صبح داداش رو راهی کردم ک بره دکتر، دوستش اومد باهم رفتن، تلفنی باهاش در تماس بودم گفت عکس گرفتم ، عصرش رفت ب دکتر نشون داد ک گفت شکستگی ، ی دکتر بیخود گفته بود باید بری اتاق عمل، زنگ زدم ب داداش گفتم از مطبش بیا بیرون، برات هماهنگ کردم ی مطب دیگه، براش جا انداخت و گچ گرفت و تا دو هفته باید داخل گچ باشه، دردش زیاد بود اومد خونه، بهش مُسکن دادم، فقط خدا بهمون رحم کرد ک برا کمرش اتفاقی نیوفتاد وگرنه بیچاره میشدیم، از بس دوستا و فامیلا زنگ زدن من ب جای داداش هنگ کردم، خدا به همه سلامتی بده ان شاءالله. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

شانس !!!! موردی ک باهام میونه خوبی نداره!!!از مجازی متنفر شدم، خدایا بنده خوبی برات نیستم هم خودت میدونی هم خودم!!! ی گروه تلگرام چی داره ک بخاطرش این بحثا پیش بیاد، همه میدونن شوخی چیه و جدی چی، گیر الکی دادن مزخرفه! طرف بحثش با یکی دیگه اس ولی ترکشش ب من اصابت میکنه، هی روزگار، خوبیای بقیه بیشتر ب چشم میاد تا وقتایی ک دلخورم کردن، حرمت نان و نمک را همیشه حفظ کردم، اعصابم داغونه، با داداش درد و دل میکنم ، بهش گفتم دوری و دوستی بهترین کار هست، خدایا نمیخوام منت بذارم، من اگه کاری انجام میدم فقط برا رضای خودته و بس، ولی دیگه اعصابم تعطیله!!!! خودت کمکم کن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

شب یلدا همه فامیل خونه عموجان دعوت شدیم، صبح ک بیدار شدم کاری خاصی نداشتم فقط خونه رو تمیز کردم و بعدش لبو گذاشتم ک شب ببریم، آبجی هم پفیلا درست کرد، زن عمو ب گوشی مامان زنگ زد ک برا شب دامادتون هم دعوته، مامان گفت لبو میبره، زن عمو گفت نتونستم لبو پیدا کنم، داداش بازم رفت لبو گرفت ولی دیگه نشد خونه آماده کنیم و بردیم خونه عمو، حلوام آماده نشد ک ببرم،بعد نماز راه افتادیم، داداش با ی دست رانندگی میکرد ، خیابونام شلوووغ ، استرس داشتیم ک نتونه کنترل کنه، نزدیک خونه عمو تخمه هم گرفتیم، بارون میومد ، کوچشون شلوغ بود بلاخره جا پارک پیدا کردیم و رفتیم داخل خونه، اولین سری مهمونا بودیم، بعدش عمه ها اومدن و بچه ها، نوه ها ک اومدن شدن اسباب بازی مون .خخ تا بقیه مهمونام بیان مشغول حرف زدن شدیم و بعدش برا شام کمک کردیم ، موقع شام نوه عمو ب غذا اشاره میکرد نشوندم کنار خودم و براش بشقاب گذاشتم، با اشاره بهم میگفت چی میخواد، برا خودش مشغول بود مامانشم اومد کنار دستش نشست، بچه رو اذیت میکردم دستشو زدم ب غذاش بعد ب صورتش، قیافه اش بامزه شد و خودش خوشش اومد، ب سالاد اشاره کرد دخترعمو گفت خیار میخواد بهش دادم دیدم قیافه اش مچاله شد، دخترعمو گفت نمک زده بودی؟ گفتم آره ، گفت بیچاره بچه ام! خخخ بعدشم ی نصف لیوان بهش دوغ دادم و رفت، با عروس عمه ی سری ظرف شستیم و ادامه اش شد برا دخترعمه و دخترعمو، با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 21:59

صفحه بندی